اقتصاد کوشان- سمیه اسماعیل زاده:
“کاسب حبیب خداست، امانتدار مردم…” این جمله را محمدتقی عمویی پشت میز کارش میگوید، جائیکه عکس پدر بر دیوار است و باورهای نیک پدر در وجودش استوار. این گزارش، روایتگر مسیری است از فروش شکلات چوبی در مدرسه روستای “بَق” در استان سمنان تا فروشگاهی بزرگ با 50 نیروی کار در بهشهر، استان مازندران.
مسیر تونلهای برفی تا نخستین قدمهای تجارت
خاطرات او از دوران کودکی و روستای “بق” تصویری از پرورش ارادهای آهنین را ترسیم میکند. روستای بق از توابع شهرستان دامغان است و آن زمان، زمستانها با برفهای سنگینی همراه بود و عمویی میگوید: پدرم برای رفتوآمد، در میان برف راهرویی مثل تونل درست میکرد و ما با همان وضعیت به مدرسه میرفتیم، چون مثل حالا نبود که بخاطر برف مدارس تعطیل شود.
ذهن کنجکاو و جستجوگر محمدتقی، تنها به درس خواندن محدود نبود. در کلاس سوم ابتدایی، با خلاقیتی کودکانه، اولین تجربه اقتصادی خود را رقم زد و خودش در اینباره میگوید: به راننده سرویس مدرسه پول میدادم تا برایم از دامغان شکلات چوبی بخرد. داخل آن ۱۴ تا بود و مغازهدار پول ده تا را میگرفت و آن چهار تا سود من بود.
این اقدام ساده، در واقع پیشدرآمدی بود بر فلسفه کسبوکار آینده او: گردش کالا، سود منطقی و معاملهای که دو طرف از آن سود میبرند.
پس از پایان کلاس پنجم، آرزوی پدرش، مسیر زندگی او را به سمتی دیگر کشاند. پدر آرزو داشت پسرش طلبه شود. بنابراین راهی مدرسه حاج فتحعلیبیک دامغان شد. اما دل محمدتقی در گرو کاری دیگر بود و پس از تنها چند روز به مادرش میگوید: من دوست دارم با توان و بازوی خودم کار کنم. اصلاً دوست ندارم بابا برود کارگری و به من پول بدهد تا درس بخوانم.
این عصیانِ مسئولانه، آغازگر یکی از سختترین تصمیمهای زندگیاش بود. با این حال، حتی در آن محیط ناخواسته، روحیه مسئولیت پذیریاش اجازه نمیداد کوتاهی کند. در غیاب او، پدر از استادش درباره وضعیت درسیاش میپرسید و محمدتقی برای آنکه نزد استاد و همکلاسیها شرمنده نشود، خوب درس میخواند و رساله و قرآن را در همانجا به خوبی فراگرفت.
اصرار پدر باعث شد، راهی مدرسه آیتالله گلپایگانی در قم شود، جایی که در امتحان ورودی قبول شد و پدر را امیدوار به ادامه مسیر کرد. اما محمدتقی نوجوان تاب نیاورد و خودش درمورد آنروزها میگوید: بعد از مدتی، کمی جسور شده بودم و تنهایی تصمیم گرفتم و اساسم را پشت وانتی ریختم و به روستا بازگشت و به پدرم گفتم؛ باباجون، من روز اول هم به شما گفتم و اکنون هم میگویم که نمیخواهم طلبه شوم. دوست دارم کاری کنم که خودم زحمت بکشم و پول دربیاورم. شما به من اجازه بده بروم دبیرستان. قول میدهم حتی یک قران از شما نگیرم.
این قول یک تعهد واقعی بود و او پس از ثبتنام در دبیرستان، به کوره آجرپزی نزدیک روستا رفت و پس از مدرسه، آجر انبار میکرد و تابستان چنان درگیر کار شد که هفته به هفته به خانه نمیآمد و در همین دوره سخت درس و کار، فراتر از درس روزانه، «مدرک درجه یک سیمکشی ساختمان» را گرفت.
مهاجرت به بهشهر و آغاز یک مشارکت تاریخی
پس از دو سال تحصیل در دبیرستان، برادر بزرگترش که در بهشهر ساکن بود، به او پیشنهاد داد تا به این شهر بیاید و حتی نصیحتهای دلسوزانه مدیر دبیرستان، آقای آزادمنش، که به او میگفت: «تقی عمویی، تو درسات خوب است. بنشین درس بخوان، وزیر میشوی، وکیل میشوی، دکتر میشوی. شنیدهام دامغانیها که بهشهر میروند فقط وارد کسب و کاسبی میشوند» نتوانست او را منصرف کند. او با احترام پاسخ داد: حرف پدرم را یک بار به خاطر نرفتن به طلبگی زمین زدم، دیگر نمیخواهم چنین کاری کنم.
پس از این تصمیم، راهی بهشهر شد و در کنار درس خواندن، کار شراکتی را با برادرش آغاز کرد که تا امروز ادامه دارد.
ابتدا در مغازه سرقفلی ۲۴ متری برادرش مشغول به کار شد. اما ذهن بلندپرواز او به ملکیت فکر میکرد، نه سرقفلی و این خواسته، آغاز راهی بود از مغازه 80 متری تا مجموعهای با 1400 متر.
مغازه 80 متری، نه سرقفلی که خرید و مالکیت یک مغازه بود؛ مغازهای که به بیان فروشندهاش این دو جوان توان پر کردنش را نداشتند و عمویی در اینباره میگوید: خوب به یاد دارم، نام فروشنده آقا صفر بود و به ما گفت مرد میخواهد که مغازه را پر کند اما من گفتم پرش میکنم و کمتر از ده روز با بار ویفری که از تبریز خریدیم، مغازه پر شد.
پس از این مغازه، کم کم مغازهها بزرگتر و رونق کارشان بیشتر شد تا جایی که امروز فروشگاهی با 50 نیروی کار مستقیم را به همراه برادرش مدیریت میکند.
محمدتقی عمویی، موفقیتش را مدیون خانواده میداند. او هشت سال اول ورودش به بهشهر را در خانه برادرش زندگی کرد و از برادر و همسربرادرش به نیکی یاد میکند. حالا با پنج فرزند، با افتخار میگوید: به من میگفتند آقای گرفتار! در آن زمان، دیوارنوشتهها میگفتند: اولاد کمتر، زندگی بهتر. اما من میخواهم بگویم عامل موفقیتم، بچههایم بودهاند و من به وجودشان افتخار میکنم.
عمویی آرزوی بزرگی در سر دارد. او قطعه زمینی ۷۲۰۰ متری دارد و از مسئولان میخواهد تا برای ساخت بنایی ۱۲ واحدی به او مجوز دهند تا دو واحد را به بیمارستان بدهد و مابقی را برای دو سال در اختیار جوانان بگذارد و وقتی از او دلیل و ریشه این کار را میپرسم، پاسخ میدهد: پدرم عقیده داشت از هر دست بدهی از همان دست میگیری و من به این عقیده باور دارم.
فلسفه کسبوکار محمدتقی عمویی، یک اقتصاد اخلاق محور است. او به شدت بر اصل «انصاف» و «دوری از احتکار» تأکید دارد و توضیح میدهد: من اعتقاد ندارم که این بار گران میشود یا نه. بر این اعتقادم که صبح که آمدم، بسمالله میگویم و بار به هر قیمتی هست را میخرم و درصد عادلانهای روی آن میگذارم و بارم را میفروشم. اینطور نیست که دپو کنم و بگویم کالا را نگه دارم تا گرانتر شود.
او حتی در اوج کمبود بازار، حاضر به سوءاستفاده نمیشود و با نقل خاطرهای میگوید: به یاد دارم در سال 97، روزی که ماکارونی گران شد، آقایی از بجنورد برایم بار آورد و گفت که بار را نگه دارم تا گران شود اما من مناسب خریدم و مناسب فروختم؛ چراکه عقیده دارم، کاسب، حبیب الله است. بهترین چیز، صداقت و مردمداری و اعتماد است.
عمویی از اعتمادی میگوید که در بازار امروز در حال کمرنگ شدن است: قدیم، ما اصلاً چک نداشتیم. فرد بار را میخرید و در دفتر مینوشتیم. یک ماه بعد میآمد، حساب را پس میداد و بار جدید میخرید. همه چیز فقط یادداشت در دفتر بود و قول فرد سند بود، اما امروز، برخی از افراد نسل نو تعهد ندارند… یکی از همین بازاریهای نسل نو، هفته پیش آمد و قسم خورد چک را تأیید میکند، اما هنوز چکش تأیید نشده است و این بدعهدی موجب بیاعتمادی میشود، درحالیکه بازار جای اعتماد است. قبلاً بازاریها امانتدار مردم بودند. طرف میخواست برود مشهد، طلایش را به امانت نزد بازاری میگذاشت و نسل نو باید این اعتماد را حفظ کند.
محمدتقی عمویی، امروز نه تنها یک بازاری موفق، که روایتی زنده از ارزشهایی است که در هیاهوی اقتصاد امروز، به فراموشی سپرده میشوند. از کودکی در روستای بق دامغان تا بزرگترین پخش در بهشهر، مسیری که با پشتکار، صداقت، اعتماد و مسئولیتپذیری هموار شده است. او ثابت کرد که میتوان در عین سودآوری، منصف بود و در عین دغدغههای فردی، به فکر جامعه بود. داستان زندگی او یادآوری میکند که «کاسب حبیب خداست» وقتی که امانتدار مردم باشد و اعتماد را سرمایه اصلی خود بداند.
انتهای پیام/